
سال نو مبارک
امیدوارم سال صلح و پیروزی باشد.
قديمي ها ميگن سر سفره هفت سين موقع تحويل سال هر دعايي كنيد اجابت ميشه.
ما را فراموش نكنيد .التماس دعا داریم.

مخالفت دولت با ساعت تغییر رسمی
بنا بر اعلام سخنگوی دولت، ساعت رسمی كشور برای ۶ماهه اول سال ۸۵ تغییر نخواهد نكرد.
الهام سخنگوی دولت با اعلام این خبر، گفت: از آنجا كه هیچ كار تحقیقاتی در این زمینه انجام نشده است و اثبات نشده است كه جلو كشیدن ساعت رسمی كشور باعث صرفه جویی در مصرف برق میشود، هیات دولت تصویب كرد كه ساعت رسمی كشور برای ۶ ماهه اول سال ۸۵ تغییر نكند و عوض آن ساعت آغاز به كار ادارات دولتی از ۷ و ۳۰ دقیقه خواهد بود.
هيات وزيران در سال 70 13تغيير ساعت رسمي كشور و جلو كشيدن آن در ساعت 24 روز اول فروردين و بازگشت ساعت به وضع اصلي در روز سي شهريور هر سال را تصویب کرده بود.
از اين تنهايی هزارساله
خستهام
از بس تنهايی غذا خوردهام
تا لقمهای نان به دهن میگذارم
باران شروع میشود
و من چتر ندارم
تو را دارم



پی نوشت :
بعضی از دوستانی که دنبال هیاهو هستند از این که پیشنهاد دادم با سکوت به استقبال گنجی برویم انتقاد می کردند چرا که علاقه مند مسايل ديگري هستند. امروز چند خبرگزاری با همسر آقای گنجی تماس گرفتند تا در خصوص تصمیم جدید دادستانی صحبت کند اما ایشان ترجیح داد سکوت پیشه کند و سخنی نگفت. آقای مولایی وکیل گنجی نیز گفته است : "تنها به آزادى موكلم مىانديشم و چيزى نمىتوانم بگويم."
به استقبال اكبر گنجي برويم. اما در سكوت
در ۵ شنبه آخر سال اتفاقات جالبی افتاده. آقای لاریجانی موافقت ایران را برای گفتگو با آمریکا اعلام کرد.
هفته گذشته روزنامه ساندي تايمز خبر داده بود زلمای خلیل زاد نماینده آمریکا در عراق با ارسال نامه ای یه امضاي خود از مقامات ایرانی خواسته نمايندگاني را براي مذاكره به عراق بفرستد. در ادامه این خبر آمده بود که خلیل زاد از ایران درخواست مذاکره و گفتگو کرده است. دیشب نیز عبدالعظیم حکیم كه يكى از دوستان نزديك ايران محسوب مى شود از جمهورى اسلامى خواسته است به خاطر مردم عراق هم كه شده به مذاكره مستقيم با ايالات متحده آمريكا بپردازد. لاریجانی نیز امروز در مجلس موافقت ایران را برای گفتگو با آمریکا اعلام کرد.
حدودا 10 روز پیش آقای لاریجانی یک کنفرانس خبری داشت. من آنجا بودم . از او پرسیدم «آيا تيم ويژه اى براى مذاكره كاربردى با آمريكائيان تشكيل شده است تا در مواقع لزوم، باب مذاكره را باز كند» گفت كه «ما نيازى به هيچ تيم جديدى نداريم چرا كه اساساً مذاكره اى با آمريكا وجود ندارد.» حالا که این اتفاقات در حال روی دادن است یاد آن سووال افتادم.
دوشنبه بعد از ظهر رفته بودم منزل آقای علی اکبر ناطق نوری تا با ایشان مصاحبه کنم. منزل در فرمانیه بود و اتفاقا اشاره ای هم به این موضوع در مصاحبه کرد. چند باری گفت که در جریان انتخابات جلسات شورای هماهنگی نیروهای انقلاب اینجا برگزار می شد. کتابخانه بزرگی دارد اما در ۳ ساعتی که من و عباس کوثری آنجا بودیم اصلا فرصت نکردم که نگاهی به آن بیندازم. گفت قصد دارد این خانه را ترک کند . چون همسایه پایین دستی در حال ساخت یک برج هست و سر و صداها خیلی زیاد است.
نکته دیگری که نظرم را جلب کرد این بود که او در سال ۲ تا ۳ بار پای پیاده از کوه های جماران تا شهر نور در مازندران پیاده می رود. می گفت امسال یک بار بیشتر نرفته است اما سال های دیگر ۳ بار این کار را انجام می دهد.
همراه من آقای محمد عطریانفر هم بود که همان ابتدای جلسه خداحافظی کرد و رفت. عازم مکه بود. خوش وبشی با آقای ناطق کرد . ساعت ۴ بود . عطریان گفت ساعت ۷ پرواز دارد. هنگام خداحافظی، ناطق نوری عطریان را بغل کرد و برایش ۲ بار دعا خواند. اول زیر گوش راست و بعد زیر گوش چپ. وبعد تا دم در عطریان را بدرقه کرد.
مصاحبه در باره انتخابات و شورای هماهنگی و مسایل کشور بود . تبلیغ نمی کنم اما مصاحبه خوبی شد. اول می خواستیم قبل از عید منتشر کنیم اما دیدیم که دیده نمی شود . تصمیم گرفتیم که بعد از عید منتشر کنیم.
پی نوشت : پرسیدم. گفت خبری ندارد اما قرار شد روز شنبه از آیت الله شاهرودی این موضوع را بپرسد.
به استقبال اكبر گنجي برويم. اما در سكوت......درست در روزی که برخی از خانم ها در جلسات و تجمعات مختلف روز جهانی زن را گرامی می داشتند ، در گوشه ای از تهران ، بالاتر از میدان ولی عصر یک خانم محترم که دارای فوق لیسانس مترجمی است ، به علت یک در گیری ساده با مرد همکارش که در قسمت اداری کار می کرد ، از کار اخراج شد. ماجرا خیلی ساده بود. خانم … به علت خانه تکانی ۲ روز به سر کار نیامد. تلفنی زنگ زده بود به سردبیر و گفته بود که نمیآد. ۲ روز بعد که آمد همان آقای محترم و کارمند که برگه های مرخصی در دست اوست به این خانم که قصد داشت برگه مرخصی پر کند گفت: برای شما غیبت منظور شده و پر کردن برگه مرخصی بی فایده است.
درگیری لفظی در گرفت. خانم .... می گفت که به سردبیر گفته و از او اجازه گرفته اما آقای محترم و کارمند می گفت طبق دستور ، شما غیبت می خورید.
آقای سر دبیر هم نپذیرفت.....
وقتی ماجرا بالا گرفت و خانم.... با صدای بلند اعتراض کرد ، دستور آمد که به ایشان بگوئید ۲ روز به سر کار نیاید. سر دبیر ابلاغ کرد. خانم ... گفت که نمی تواند این را بپذیرد . اگر قرار است که بعد از ۲ روز به عذر او برای همیشه خواسته شود همین الان بگویند که دیگر نیاید و ......
به همین راحتی. این خانم در شب عید از کار اخراج شد. در حالی که چند تا از همکارانش در پارک دانشجو یا جاهای دیگر تجمع کرده بودند و از حقوق زنان سخن می گفتند.
(اسامی محفوظ است)
چند سال پیشتر که من در دبیرستان شهید بهشتی نظام آباد درس می خواندم ، در ایام چهار شنبه سوری با بچه ها برای خریدن ترقه می رفتیم میدان بهارستان که پاتوق این جور چیزها بود. از نظام آباد به میدان بهارستان یک خط واحد اتوبوسرانی هست که ما میانه راه سوار و در انتها پیاده می شدیم . اون وقت ها هنوز اتوبوسها مردانه زنانه نشده بود . گاهی پیرزنی را می دیدم که رفتار عجیبی داشت. راننده ها و حتی بیشتر مسافر ها او را می شناختند . یک چوب کوتاه مثل چوب نقال ها دستش بود . وقتی که سوار می شد شروع می کرد به حرف زدن. داستان نمی گفت. نقل نمی کرد . حتی فحش نمی داد. از زندگیش حرف می زد . از سختی ها. از این که بعضی از شب ها که آدم دلش می گیرد و دوست دارد به آسمان نگاه کن نمی تواند چون از بس رخت شسته و کار این و اون را کرده توان این را ندارد که حتی گردنش را بلند کند. تقریبا هر بار یک چیزی می گفت. خیلی خاطرم نیست. اما یادم هست یک بار از بچه اش گفت که شهید شده . و این که چقدر دوستش داشته و حالا چقدر جاش خالیه. و از موهای بلند و سیاهش . بعضی وقت ها می خندید ، گاهی گریه می کرد. از این که مردها چقدر نامرد هستند. تا برسیم به بهارستان همین جور یک ریز حرف می زد .
وقتی می رسیدیم می گفت:" حالا می خوام ببینم یک مرد پیدا می شه که یک ۱۰۰۰ تو مانی به من بده؟" بعد زود تر از بقیه پیاده می شد. می رفت جلوی در جلوی اتوبوس می ایستاد و چوبش را می گرفت توی دستش. خوب اونوقت ها ۱۰۰۰ خیلی بود و طبعا هیچ کس دست توی جیبش نمی کرد. زن به مردها نگاه می کرد . مردها پیاده می شدند . کسی پولی نمی داد. زن با چوبش می زد روی شانه مردها و می گفت : نامرد.... نامرد.... نامرد.... نامرد.... نامرد.... ما که بچه بودیم می ایستادیم و تا آخر نگاه می کردیم . اون هی می گفت :نامرد.... نامرد.... نامرد.... نامرد.... نامرد.... وقتی آخرین مسافر هم پیاده می شد و می رفت زن به راننده اتوبوس می گفت : امروز هم یه مرد پیدا نشد. راننده بی اعتنا پاش را می گذاشت روی گاز و می رفت.
فمنیست های ما درد این زن ها را می فهمند ؟ اصلا اونا را دیدند؟