
۱- فامیلی او عزت نژاد بود؟ عزت چی؟ زاده؟ همانی که در داستان کوی دانشگاه از بین رفت. اسمش چی بود؟ ( از چند نفر پرسیدم . کمتر کسی می دانست اسمش عزت الله ابراهیم نژاد بود)
۲ - اسمش چی بود؟ همانی که چشمش .... آره آن اقایی که دانشجو بود و در دادگاه شرکت کرده بود؟ بابا اونی که... الان کجاست؟ آهای بچه های تحکیم ( هیچ کس یادش نمی آید که در آن حوادث دانشجویی چشمش آسیب دیدَ کی بود و اسمش چی بود)
۳- نگاهی به حکم دادگاه ابراهیم نژاد : روابط عمومي دادگاه انقلاب اسلامي تهران ديروز جزييات رأي شعبه سوم اين دادگاه درباره موارد اتهامي، عزت الله ابراهيم نژاد را اعلام كرد: مرحوم ابراهيم نژاد درجريان حادثه كوي دانشگاه تهران درسال ۱۳۷۸ براثر اصابت گلوله درمقابل ساختمان كوي به قتل رسيد و دستگاههاي ذيربط و مسؤول، تاكنون موفق به شناسايي و دستگيري ضاربان وي نشده اند. ( برای دیدن اصل خبر در روزنامه ایران کلیک کنید )
یک درس سیاسی:
حقيقت آدم ها آن نيست كه بر شما آشكار مي كنند، بلكه آن است كه از آشكار كردنش بر شما عاجزند، بنابر اين اگر مي خواهيد آنها را بشناسيد به آنچه مي گويند گوش ندهيد، بلكه به آنچه ناگفته مي گذارند گوش بسپاريد.
جبران خليل جبران
چند روز پیش در شرق گزارشی نوشتم درباره " تاسيس شوراى روابط خارجى ايران ". اشاره ای کردم به شورای روابط خارجی آمریکا که تشکیل این شورا تداعی کننده آن شورا است. ( اصل مطلب در شرق )
به مناسبت سوم تیر هم یادداشتی در آفتاب نوشتم. به شعارهای آقای احمدی نژاد در زمان انتخابات اشاره کردم و اتفاقات فعلی را مثال زدم.
بخش هایی از یادداشت: عقب نشینی رئیس جمهور از اصول و میثاق نامه خود، گام دیگری بود برای عدول از مواضع انقلابی و عدالت گرایانه. این چنین بود که ناگهان رئیس جمهور را در هواپیمای VIP یا پاترول ضدگلوله دیدیم. خبر رسید که منزل او از نارمک مدتی است تغییر کرده و به ساختمان ریاست جمهوری رفته و رئیس جمهور که تاکید بر این داشت که «ما می توانیم» مجبور شد در برخی از تصمیمات مهم اجتماعی خود همچون ورود بانوان به استادیوم، عقب نشینی کند و در کنفرانس مطبوعاتی خود حاشا کند که شعار نفت بر سر سفره ها را سر داده است.
او ... همچون خاتمی ، باورش را بر دیوار مردمی استوار کرد که صبح شعار درود بر مصدق سر می دهند و غروب مرگ او را. صبح اصلاحات خاتمی را " هورا " می کنند و غروبش او را "هو". راه همان است و فقط نام ها تغییر کرده است و این تلخ است. ( اصل یادداشت در آفتاب )
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم .
خدا پرسید : "پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟ "
من در پاسخش گفتم : " اگر وقت دارید ...
خدا خندید :"وقت من بی نهایت است . در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ "
پرسیدم : "چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟"
خداوند پاسخ داد : "کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ، عجله دارند که بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدتها ، آرزو می کنند که کودک باشند .
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ، و بعد دوباره پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خود را به دست آورند . اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند ، و نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند ، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . "
دستهای خدا دستانم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم. و من دوباره پرسیدم :" به عنوان یک خالق می خواهی کدام درسهای زندگی را مخلوقت بیاموزند ؟ "
او گفت : "بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم ، اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم .
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد. کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنان را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ، و آن را متفاوت ببینند .
بیاموزند که تنها کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند ، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند . "
من با خضوع گفتم :" از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بدانم ؟ "
خداوند لبخندی زد و گفت :" فقط اینکه بدانند من اینجا هستم . همیشه "
برنارد شاو
ن نزنید. نز زنید.
اع، اع ،اعتراف میك کنم.
من با با آزاد دی همد دست بودم
ام ما هیچوقت آز زاد نبودم
فرشته نجات فابین به او گفت: فابین! اگر از این پس بگویی شیخ در دم خواهی مرد.
فابین با تعجب گفت : شیخ؟
و در دم مرد.