
فکر می کنید چه خبره که آقای لاریجانی به قم رفته و با علما دیدار کرده ، احمدی نژاد دیگر مواضع رادیکال نمی گیرد ، محسن رضایی این روزها خیلی پررنگ شده و درخواست بازگشت به عرصه نظامی را داده ، فرستاده شیراک در مسیر تهران ناگهان برمی گردد به فرانسه ، تنش ها در عراق بیشتر شده است و از طالبانی و عبدالعزیر حکیم دیگر خبری خوش نمی رسد ، پادشاه عربستان و سعود الفیصل پس از سفر لاریجانی به ریاض می گویند که میانجی ایران و آمریکا نیستند ، ناوهای آمریکایی در خلیج فارس بیشتر می شوند و ..... فکر می کنید چه خبره؟

قابل توجه دوستاني كه از شرق مي پرسند: از دادگاه شرق هيچ خبري نيست و حداقل تا پايان امسال مشكل آن برطرف نخواهد شد. بعد از عيد هم خيلي خوش بين نيستم كه مشكلش برطرف شود.
۱- زمستان و در هنگامي كه مردم نياز مبرم به گاز شهري دارند ، ۱۱ استان دچار كمبود گاز مي شوند و نواحي سردسير بايد در سرمايي كه استخوان را مي تركاند ، به علت بي برنامگي وزير نفت و شركت گاز ، زمستان بسيار سختي را بگذرانند
۲- در ماه رمضان عليرغم آنكه دولت مانور تبليغي داده بود كه اجناس ارزان مي شود و بسياري از نيازهاي مردم در دسترس عموم قرار مي گيرد ، به علت بي برنامگي وزارت بازرگاني و جهاد كشاورزي اقلام مورد نياز مردم مثل تخم مرغ و ميوه ومرغ و گوشت و..... با قيمت هاي سرسام آور عرضه مي شود . دولت به جاي آن كه پاسخگو باشد فرار به جلو مي كند و فرافكني مي كند و منتقدان را محكوم مي كند تا اين كه بزرگان نظام و كشور به آقايان يادآور مي شوند كه اجناس گران شده است.
۳- در هنگامي كه همه تاكيد مي كنند دولتمردان عزيز كاهش سود بانكي عوارض ناگواري دارد، رييس دولت و مديران مالي دولت بي اعتنا به كار خود ادامه مي دهند تا انقلابي در نظام بانكي كشور پديد بياورند. نتيجه اين كه مردم سپرده هاي خود را از بانك بيرون مي كشند. لذا نقدينگي در دست مردم افزايش مي يابد. اين پول سرگردان در جامعه مي چرخد. يك باره وارد بازار سكه مي شود و قيمت سكه را به مرز ۲۵۰ هزارتومان مي رساند. دولتيان براي مقابله سكه به بازار مي رسانند تا قيمت را كنترل كنند. اين پول سرگردان ناگهان مسكن را مي يابد و دراين جا لانه مي كندو نتيجه: افزايش ۱۰۰ درصدي قيمت خانه و آپارتمان و زمين در كمتر از ۵ ماه !!!!!
۴- از پرونده هسته اي چيزي نمي گويم
۵- اين داستان ادامه دارد. حالا شب عيد مي رسد و ماجراها ديدني تر مي شود. دوستان دولتي هم چون اين روزها كمتر خريد مي كنند، همه را سياه نمايي منتقدان مي نامند و .....
۱- گاز ۱۱ استان ایران در ابتدای زمستان و آغاز فصل سرما قطع شد.
۲- امشب که رفته بودم کمی خرید کنیم ، از ميوه فروش محل پرسيدم گوجه فرنگی داريد . گفت : داريم. كيلویی ۳۰۰۰ تومن.
جاده مرگ
درگذشت وزير دادگستري در تصادف جاده اي
جمال كريمي راد وزير 50 ساله ايراني كه از يك سال و نيم پيش در دولت احمدي نژاد رييس جمهور ايران عهده دار وزارتخانه دادگستري بود روز پنجشنبه در يك حادثه رانندگي در گذشت. او كه هم زمان سخنگوي قوه قضاييه ايران بود ، به همراه خانواده خود به شهر اصفهان سفر مي كرد اما به علت برخورد پژوي وي با يك تريلر در سه راهي سه لفچگان به شدت دچار صدمه شد و قبل از آن كه به بيمارستان منتقل شود ؛ جان سپرد. دراين سانحه رانندگي، ديگر اعضاي خانواده وي نيز مجروح شدند كه بلافاصله توسط نيروهاي امدادي به بيمارستاني در قم منتقل و بستري شدند.
از همان هنگام که زنگ آغاز رقابتهای انتخاباتی به صدا درآمد، در جبهه اصولگرايان زمزمهای آرامآرام در گوش يکديگر نجوا میشد: «خواهر رئيسجمهور قرار است کانديدا شود.» .
۱- تنها تصویری که از پدرم دارم به هفت سالگی من بر می گردد. سال ۵۷ . وقتی که آمده بود مدرسه و من را با خودش ببرد خانه. مثل تمام بچه های عالم شنگول بودم و برای خودم خوش بودم. دست بابام را سفت چسبیده بودم. چند روز بعد او را بردند بیمارستان و من دیگر هیچ وقت ندیدمش. هیچ وقت.
۲- آخرین تصویری که از مادرم برایم حک شده به ۱۱ سالگی من برمی گردد. سال ۶۳. نصف شب بود که به خاطر لامپ بالای سرم بیدار شدم. دیدم خاله که اونوقت ها با من و ماردم بود ، بالاي سر مامان نشسته. مامان خرخر مي كرد. سكته كرده بود و من نمي فهميدم كه سكته يعني چي. تنها بوديم. خيلي. نصف شب بايد بلند مي شدم و مي رفتم دنبال برادرم كه دو - سه كيلومتر با ما فاصله داشت. از ترس داشتم مي مردم. رفتم در خانه پسر دائي ام كه سه - چهار كوچه آن طرفتر بودم زدم. گفتم مامان حالش بده بايد به داداش بگم. گفت برو خانه، من مي رم سراغش. پياده رفته بود . من بالاي سر مامان بودم. تا برادرم رسيد بردندش بيمارستان. من هيچ وقت نتونستم برم ملاقات مامان. چون مدرسه مي رفتم و كوچك بودم و بيمارستان شهدا آن وقت ها نمي گذاشت كه من برم طبقه بالا و مامان را از نزدیک ببینم.فکر می کردم که خوب چند روز بعد می اید خانه. اما چند روز بعد ساعت ۴ صبح ، روز تولد امام رضا مامان مرد. و من از ۱۱ سالگي براي هميشه تنها شدم.
۳- آخرين تصويري كه از خواهر زاده ام دارم مربوط به یک روز زمستانی است كه با هم رفتيم سينما آزادي. اسم فيلم يادم نيست. رضا هم سن و سال من بود. ۶ ماه با هم فرق داشتيم. تازه از جبهه آمده بود. داوطلب رفته بود. هر دو ۱۸ ساله بوديم. كلي آن روز حال كرديم و تو سرما قدم زدیم و لبو خوردیم . فرداش برگشت منطقه. و ماه بعد خبر آوردند كه در منطقه پاسگاه زيد عراق شهيد شده.
4- بهترين سردبيراني كه ديدم و لذت كار كردن با آنها در رگ و خون و وجودم هست و حاضرم بي هيچ چشمداشتي برايشان كار كنم عبارتند از : سيروس علي نژاد ، محسن اشرفي ، محمد قوچاني.
5- تمام صفاي روزنامه وقايع اتفاقيه به دو سه چيز بود. اول ساختمان عهد بوقش كه وقتي زلزله آمد همه هول كرديم و كار را تموم شده دانستيم. دوم آن درخت توتي كه كنج حياط بزرگ آن روزنامه، آرام نشسته بود و عصرها بزرگوارانه پاهاي من را بر روي شاخه هاي خودش تحمل مي كرد تا از آن بالا بروم.
روزي كه زلزله تهران آمد، من پشت ميز مشغول نوشتن يك گزراش سياسي بودم. امير نخعي كنارم بود و در حالي كه سيگاري لاي دو انگشتش دود مي شد از پنجره به بيرون زل زده بود تا سوژه يك يادداشت را از لابه لاي ابرهاي آسمان پيدا كند و بعد بنويسد. ميز سرويس سياسي هم مثل وضعيت كشور بود. لغزان و مرتب در حال تكان خوردن. در حين نوشتن گزارش دستم روي ميز به شدت دچار تكان شد و دستم خط خورد. به امير اعتراض كردم: «چرا ميز را تكون ميدي؟» گفت: «تو تكون دادي.» گفتم: من كه دارم گزارش مي نويسم. گفت: منم مطلب مي نويسم. در بين اين جروبحث بوديم كه ديدم اطراف خالي تر شده و بچه ها پا به فرار گذاشتند. تازه متوجه شديم كه زلزله آمده. هر دو پا به فرار گذاشتيم. وسط راه پله ها ژيلا بني يعقوب را ديدم كه به اضطراب برمي گشت به تحريريه. گفتم: كجا؟ گفت: موبايلم را جا گذاشتم. ديدم موبايل منم همراهم نيست. پشت سر او راه افتادم تا قبل از اين كه زير آوار بمانم، موبايلم را بردارم. وقتي برداشتم و خواستم برگردم، ديدم تمام تكان ها از بين رفته و من و ژيلا بني يعقوب تنها كساني هستيم كه در تحريريه مانده بوديم. بقيه وسط حياط بودند. بعدتر كه فضا آرام شد و سروصداها خوابيد همه برگشتند به جز اميرعباس نخعي. يك ماشين پيدا كرده بود. رفته روي روي كاپوت آن داشت سوژه يادداشتش را پروبال مي داد. تا آخر وقت همان جا ماند و بعد هم از همان حياط رفت خانه.
اما آن درخت توت كه بزرگواري كرد. يكي از روزها رفتيم بالاي درخت تا توت بچينيم. مظفر عقيلي ناظر چاپ روزنامه از پايين به من گفت: «تو بالاخره مي افتي و قلم پاهات خرد مي شه.» خنديدم و گفتم: بيا بابا توت بخور. گفت: مثه تو ديوونه نيستم. و رفت. من نيم ساعت بعد آمدم پايين. بايد مي رفتم صفحه بندي تا صفحات سياسي را ببندم. يكي از بچه ها گفت كه عقيلي گفته شماها كه به خاطر 200 تومان توت از درخت بالا مي ريد آخرش كار دست خودتان مي دهيد. توجه نكردم. يك ساعتي بعد از حياط سروصداي زيادي آمد. از محل «صفحه بندي» كه در زيرزمين بود، بيرون زدم. زير درخت توت همه جمع بودند. رفتم جلوتر. مظفر عقيلي در حالي كه از درد نعره مي كشيد پاهايش را گرفته بود. ماجرا را پرسيدم. يكي از بچه ها گفت وقتي تو رفتي صفحه بندي، مظفر از درخت رفت بالا تا توت بچينه. وسط كار ناگهان شاخه شكست و از همان بالا به شدت افتاد زمين. مظفر را سريع بردند بيمارستان. ساق يكي از پاهايش، به گمانم پاي راستش از چند جا شكسته بود. بعداً كه عصا به دست ديدمش گفتم: به خاطر 200 تومان، 200 هزار تومان خرج گذاشتي روي دست خودت.
به هرحال آن روزها گذشت و امروز فقط خاطره اي از بچه ها به ياد مانده. كاظم رهبر و گوشه گيري هايش، اصغر سيدآبادي و بچه هاي ادبي اش، رويا كريمي مجد و پچ پچ هاي محرمانه با همكارانش زير باد كولري كه ما در تابستان حسرتش را مي خورديم، آرش حسن نيا و دعواهاش سر ليوان يه بار مصرف. ژيلا بني يعقوب و بهمن احمدي و گرفتاري هايشان سر ناهار ظهر، مراد ويسي و خنده هايي كه لپاش را چال مي انداخت و نهايت از زير قول هاش در مي رفت، وحيد پوراستاد و قهر كردن هاي يك روز در ميانش، ميردامادي و متانتش و البته بهروز گرانپايه و منش آقايي اش كه همه را گذاشت و كار را به عطايش بخشيد و رفت. ياد باد آن روزگاران ياد باد.
همانطور كه پيش بيني مي شد قعطنامه عليه ايران صادر و از اين پس ايران تحريم نرم مي شود. تبعات داخلي اين اقدام نمي تواند خيلي خوشايند باشد. فكر ميكنم در داخل كشور فضا بسته تر شود تا بتوان در خارج از كشور برخي مسائل را حل كرد. عموما اين گونه بوده . هنگامي كه ايران در خارج از كشور به شدت تحت فشار بوده در داخل فضا بسته تر شده است . اين اتفاق در اين روزها حتما با دقت بيشتري پيگيري خواهد شد. شايد حتي برخوردهاي خفيفي نيز صورت بگيرد يا حتي منتقدان مجبور به سكوت شوند. حتما اخبار سفر آقاي احمدي نژاد به كرمانشاه را دنبال كرديد و سخناني كه درباره منتقدان دولت بيان كرد. رييس جمهور خبر داد كه از جلسات دروني منتقدان خود خبر دارد و مي داند كه آنها مي خواهند كارشكني كنند و مانع بتراشند. به آنها ( منتقدان ) هشدار داد كه مراقب رفتار و اعمال خود باشند. اين تذكر جدي احمدي نژاد مي تواند اولين علائمي باشد كه براي اصلاح طلبان ارسال شده و به سبك " نيمه پنهان " خبر داده كه اتفاقاتي در راه است. مطمئن هستم فضا در روزهاي آينده بسته تر نيز خواهد شد. گرچه فكر مي كنم رفتار اشتباهي است و بايد ديگران را نيز در سرنوشت كشور شريك كرد و از آنها مدد خواست و كمك گرفت. امروز با بستن فضاي سياسي و انسداد اطلاع رساني نه تنها كمكي به آينده كشور نخواهيم كرد بلكه برعكس روزنه هاي اميد را نيز با دستان خود كور مي كنيم و بعد از آن بايد به دنبال چراغي بگرديم براي پيدا كردن راه .